مزمزۀ عشق ما: هیـــــــــــراد
مزمزۀ عشق ما: هیـــــــــــراد
109
تاريخ : سه شنبه 13 بهمن 1394 | نویسنده : مامان نغمه

25 ماهه ی ناز مامان...

تولد دوسالگیت هم اومد و رفت...

قبلش من آنفلوانزا گرفتم، شاید بدترین مریضی زندگیم بود، بدتر از همه اینکه باید ماسک میزدم و نزدیک شما نمی شدم و نمی خواستی اینو بپذیری...

خدا رو شکر اون دوره هم طی شد و درگیر کارای تولدت شدم... تولدت امسال متشکل از فامیل من و بابا مهدی و دوستامون بود... شب هم آقایون اومدن...

خدا خیر به مامان قشنگ بده که از روز قبل اومد کمکم... وگرنه مگه شما اجازه میدادی؟

خیلی دلم میخواست تمام غذاهای تولدت رو خودم درست کنم و خدا هم بهم یاری رسوند... لازانیا رولی، اسنک گوشت، بورک سوسیس، خوراک مرغ مکزیکی،سالاد الویه، سوپ قارچ، سالاد کلم و کشمش، تیرامیسو، ژله سورپرایز، منوی تولد بود... تم تولدت هم توپ بود و کیکت هم توپ...
خدا رو شکر تولد خوب برگزار شد، دوستای کوچولوی زیادی داشتی، و من خدا رو شکر کردم که تونستم تولد دو سالگی شما رو برگزار کنیم...
روز 10 دی ماه هم با دوستای دی ماهی 92 که یه گروه داریم توی خانه بازی تماشا براتون تولد گرفتیم... یه تولد دسته جمعی... که تا تونستی بازی کردی... و تو ماشین تا برسیم خونه از خستگی خوابت برد...

 

پسر خوب مامان...

آرزوم اینه همیشه تنت سلامت باشه... دلت خوش باشه و لبت خندون...

این روزا دایره لغاتتت داره بیشتر میشه...

به گلشید (دختر خالت) میگی آجی... به زبون خودت: آدی...

من از بس بابا مهدی رو مخاطب قرار دادم که باباش هیراد اینکارو میکنه و امثالهم، مدتیه به بابا میگی باباش!!! :))

به گوشی من میگی مامانو!!

به مامان بابایی میگی مامانی

به جفت بابا بزرگا میگی بابایی

به مامان قشنگ میگی مامانش!!!

تقریبا خواسته هاتو با زبون خودت میگی... و من می فهمم...

میکروفون میگیری دستت و مرتب در حال آواز خوندنی، یا به هر چیزی می کوبی مثل تمبک... به نظرم به موسیقی خیلی علاقه مندی...

مدتی هم هست قبل از رفتن به جایی برات کاملا توضیح میدم که کجا میریم، فضا چطوره و کی ها هستن، و من ازت توقع دارم چه رفتاری داشته باشی...

عاشق کتابهای می می نی هستی، و قبل از خواب ظهر و شب تا بهت میگم هیراد برو روی تخت دراز بکش تا بیام برات می می نی بخونم، میگی می می نی و تندی می دوی...

یه مدت بود همش دلت می خواست سی دی ببینی، دورا، دیه گو، بی بی انیشتین، باب اسفنجی، چرا، ولی الان یه ماهی میشه علاقتو کاملا به سی دی دیدن از دست دادی، مگر چی بشه و من خوشحالم...

در طول روز مرتب با هم بازی میکنیم، توپ بازی، نقاشی، قایم باشک، بازیهای فکری و...

مامان قشنگ برای تولدت سرسره خرید و هر وقت توی این سرما دلت بخواد بری بیرون و ماشاالله هم که خیلی ددری هستی برات میارمش و دلت آروم میشه...

مامانی هم برات یه اسب چوبی که میشنی روش تکون میخوره گرفتن...

خاله ندا هم یه سه چرخه موزیکال...

من و بابا مهدی هم یه زرافه گرفتیم که حلقه بسکتبال داره...

دیگه خونمون شده خونه بازی!!! ولی خب بازم حوصلت سر میره...

عمه مریم برات سوییشرت گرفت

عمو هادی از این ریل کارها گرفتن...

بقیه دوستان و فامیل هم با هدیه های خوبشون که بیشتر اسباب بازی بود همگی خجالتمون دادن...

طبق گفته های روانشناسا که ما رو به 24 ماهگی نوید داده بودن، وابستگیهای شما بهتر شده، یعنی حداقل وقتی برات توضیح داده میشه کم و بیش گوش میکنی! و سعی میکنی مثلا بپذیری...

 




بازدید : 206 مرتبه | موضوع : دو تا سه سالگی
108
تاريخ : شنبه 9 آبان 1394 | نویسنده : مامان نغمه

سلام 22 ماهه ی خوردنیه خودم...

باور کردنیه که یکسال و ده ماهت شده؟ 

وقتی روی مبلا راه میری، وقتی با زبون قشنگت حرفای خوشگل میزنی که خیلیاشون انگار به زبان ژاپنیه و سخت میشه متوجهشون شد! وقتی مثلا دعوات میکنم و سرتو میندازی پایین و تخس وار، همونجوری رو به بالا نگام میکنی و لباتم غنچه میکنی و می چسبونی به بینیت! مثلا عین خیالت نیست!! همۀ اینا یعنی بله، شما داری به دو سالگی نزدیک میشی... 

من خیلی بهت زل میزنم... خیلی به حرکاتت دقیق میشم... خیلی از هر رفتارت به فکر فرو میرم و می پرم به روزای خیلی گذشته... شاید مادری همین باشه... 

پسر گل مامان... یه سفر شمال رفتیم... با دخترداییها و دخترخاله و پسرخاله ی من و خاله ندا اینا... وندا کوچولو که 7 ماه از شما کوچیکتره هم بود... اذیتم نکردی الهی شکر... شایدم من راحتتر شده بودم... هرچند شب اول رفتیم یه دور توی شهر بزنیم و نمی دونم چرا مامانی خیلی گریه کردی و اصلا بغل بابا هم حتی نرفتی... فکر میکنم خیلی گرسنت شده بود...

بعد از سفر بازم مریض شدی... اول تب... بعد عفونت گلو... و بی اشتهایی کامل... تا با خودم گفتم از شر آنتی بیوتیک خلاص میشیم و اشتهات خوب میشه، ویروس گوارشی اومد سراغت... روزای سختی گذروندی پسرم، شاید برای منم سختترین ها بود... ولی گذشت... الهی شکر... با خودم عهد کردم دیگه سفر دسته جمعی نرم... هرچند خیلی خوش میگذره ولی یه سری موارد رو باید با جمع هماهنگ شد که خب این وسط مضراتش برای شما می مونه... اگه خودمون سفر بریم تایم ناهار و شام و مدل غذاها حتی فقط بنا به شما تعیین میشه و این باعث نمیشه اذیت بشی... تا 3 سالگیت لااقل سفر جمعی تعطیل :)

این روزا توی ماشین که هستیم تا یه ماشین بوق می زنه تندی میگی: مامان، بوگ زد! من همون موقع می میرم برات... یه شب تو آژانس بودیم دو تایی و ترافیک هم بود تا برسیم فکر کن چند بار این جمله تکرار شد، من هر بارش هم مثل دفعه اول ذوق می کردم... خاله ندا که عاشق این بوگ زد، گفتن شماست :)) 

به قول بابا مهدی،بدجوری مامانی شدی... وابستگیت به من خیلی شده پسرم... برای آیندت نگرانم... کاش می دونستم باید چیکار کنم... فعلا طبق گفته روانشناسان کودک باید تا دو ماه دیگه هم زمان بدیم ببینیم وابستگیت در همین حده، یا کمتر میشه... 

دوستت دارم عشق مامان...




بازدید : 347 مرتبه | موضوع : یکسالگی تا دو سالگی
107
تاريخ : سه شنبه 7 مهر 1394 | نویسنده : مامان نغمه

واقعا پنج ماه گذشته از آخرین نوشتۀ من؟!

پنج ماه تو بزرگتر شدی؟

نازنین ِ مامان...

واقعا نمی ذاری من سمت لپتاپ بیام، تا میخوام بنویسم میای جلوتر از من میشنی و هی می زنی روی کیبورد... خب من با گوشی هم واقعا هم یادم می ره هم سختمه...

پنج ماه؟! الان که خواستم بنویسم تا نگاه کردم واقعا باورم نشد این همه وقت گذشته!

پروسۀ از شیر گرفتن تموم شد... برای من حسرت زود تموم شدنش موند و تو مثل آقاها بعد از مدتی بیقراری پذیرفتیش... واقعا انگار این اتفاق یه بلوغ برای بچه هاست... خیلی از رفتارات تحت تاثیر قرار گرفت... بُعد عاطفیشو بذارم کنار، واقعا مفید بود...

اسباب کشی داشتیم... این خونه با همۀ خوبیهاش چون پارکینگ نداشت و ما هم نزدیک پارک بودیم و جای پارک در شش ماه اول سال سخت گیر می اومد باید ازش دل میکندیم... دنبال خونه گشتن یه ور، جمع آوری اسباب و اثاثیه با شیطونیهای شما یه طرف... تا من وسیله توی کارتن می ذاشتم درشون می آوردی و می بردی سر جاش یا به من می دادی... تنها همه وسایلو جمع کردم... سخت بود... ولی همۀ این سختیهارو که نگاه میکنم می بینم انگار به پخته تر شدنم خیلی کمک میکنه... حالا این وسط مریض شدن بابا مهدی، و مریض شدن خودت دقیقا دو شب مونده به موعد اسباب بردن رو هم اضافه کنیم...

هنوز خستگیاش توی تنم مونده...

الانم گل پسرم دو روزه که باز تب کردی...من سر ِ هر مساله ای مقاوم باشم در مورد تب شما اصلا قدرت ندارم... به هم میریزم به شدت... می تونه از دندونت هم باشه هرچند دکترت اصلا اعتقادی به تب برای دندون نداره ولی دقیقا از لحظه تب من دندون نیش پایینتو دارم زیر لثه های نازنینت مشاهده می کنم...

انشاالله زود خوب بشی... انشاالله منم زود خوب بشم و کمتر خودمو اینجور مواقع ببازم... واقعا دست خودم نیست... هر چند ماشاالله بلا زیاد سر خودت میاری، بارها از روی مبل و میز پرت شدی، لبت با خوردن به صندلی پاره شده، و و و اما تب و بیماری یه چیز دیگه هست... همیشه تن همۀ کوچولوها سلامت انشالله...




بازدید : 261 مرتبه | موضوع : یکسالگی تا دو سالگی
105
تاريخ : دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 | نویسنده : مامان نغمه

این روزا همچنان سخت میگذره... چند روزی بهتر بودی ولی انگار دوباره یادت افتاده باشی که می می در کار نیست بیتاب و بیقرار شدی... البته دندونهای بدجنس هم اذیتت میکنن دیگه بدتر... 

قربونت بشم...

گفتم یه کم از شیرین کاریات بگم...

تا بهت میگم دندونات کو چشماتو ریز میکنی و دندوناتو نشون میدی... دیگه برات می میرم... فدات بشم که اینقد آموزش پذیری مامانتو گوش کردی...

برامون موش میشی و لباتو غنچه میکنی دیگه نفسم میره...

دارم بهت چشمک زدن یاد میدم...

دیروز مامان قشنگ اومد اینجا و پیش شما موند و من و بابا رفتیم دندونپزشکی.. جفتمون دندونامونو کشیدیم... مال من 40 دقیقه طول کشید! دکتر گفت ریشه دندون جوش خورده به استخون... خیلی خلاصه سخت بود... خیلی باید مراقب می بودم شما به دندونم نزنی... تا چند ساعت هم مرتب خونریزی داشت... 

پسر مامان... عسل مامان... 

کاش کاری از دستم برمیومد بکنم که وابستگیت کم بشه، اصلا از ذهنت محو بشه... ولی خب چاره ای نیست، فقط سعی میکنم مرتب بغلت کنم نازت بدم بوست کنم بدونی من خیلی دوستت دارم... خیلی...




بازدید : 243 مرتبه | موضوع : یکسالگی تا دو سالگی
104
تاريخ : چهارشنبه 16 ارديبهشت 1394 | نویسنده : مامان نغمه

چه روزای سختی رو داریم حفتمون می گذرونیم...

از چند ماه پیش هی به بابا مهدی میگفتم فرصت کنیم و وقت بذاریم و اهمیت بدیم و نحوه خواب شما رو عوض کنیم... همش میگفتم وابستگی هیراد خان به می می اونم موقع خواب اصلا خوب نیست، شاید یه وقتی نشد من شیر بدم... یکی دوبار هم امتحان کردیم ولی مقاومت و گریه و زاری شما و همچنین فرس ماژور نبودن موضوع به حدی بود که باز تسلیم شدیم و شما به روش همیشگی و تنها مدل خوابت به خواب رفتی...

تا اینکه...

تعطیلی روز پدر رفتیم کاشان و اصفهان... دو روز... و من از همون شب اول دندون درد داشتم... موقع برگشت توی ماشین از درد گریه می کردم و دندونم هم ورم کرده بود... فردا صبحش رفتم دکتر و خیلی برخورد بدی کرد و منو ترسوند... به قول خودشون بمباران آنتی بیوتیک شروع کردن برای من... و این وسط یکی از داروها در شیردهی ممنوعیت داشت ولی من باید می خوردم... هرچی به دکتر گفتم نخورم گفت مسئولیت قبول نمی کنم... هرچی خواستم جایگزینی باشه قبول نکرد... و از خاله ندا و دایی مهدی هم راهنمایی خواستم، اونا هم با دکترای دیگه مشورت کردن ولی بازم نتیجه همون بود... قطعی شیر اجباری شما...

به زبون ساده هست...

رفتیم خونه مامان قشنگ... ولی شما... بهتره نگم... چقدر گریه کردی... چقدر بی تابی... شب اول با بابا مهدی بردیمت خیابون گردی توی ماشین خوابت برد... حتی نصفه شب هم پریدی و طبق عادت باید می می دهنت می بود و باز بی قراریهای زیاد داشتی که بازم رفتیم ماشین سواری تا 5 و نیم صبح که خوابت برد...

روند داره بهتر میشه... اما پسر مامان، من دارم نابود میشم... فکر نمی کردم درجه وابستگی من به شیردهی بیشتر از شیرخواهی شما باشه... همش دارم گریه میکنم... همش شما تو بغلمی تا کمبود نداشته باشی ولی من داغونم... خیلی احساس خلاء دارم... واقعا فقط کسانی که شیردهی داشتن اونم بالای یه سال درک میکنن حرف منو... اگه کوچیکتر بودی شاید اینطوری نمیشدم... بهرحال روزای خیلی سختیه...

دیشب اومدیم خونمون... چون شما به هیچ روشی نمی خوابی... گفتم خونه خودمون شاید شرایط مساعدت بشه....

خیلی مامان از نظر روحی به هم ریخته گلم... الهی این روزای سخت زود رد بشن... زود زود زود و با موفقیت...




بازدید : 254 مرتبه | موضوع : یکسالگی تا دو سالگی
103
تاريخ : يکشنبه 23 فروردين 1394 | نویسنده : مامان نغمه

دومین بهارت مبارک نفس مامان...

عید امسال به سرعت برق و باد گذشت... اصلا نفهمیدم 14 روز تعطیلی که بابا مهدی خونه بود چطور گذشت... تا چند ساعت مونده به سال تحویل درگیر بدو بدوهای خونه تکونی بودیم... شما هم خوابیده بودی و ما گقفتیم هنوز بهار نیومده خواب بهار گرفتی... ساعت 11 و نیم شب بیدار شدی و تا 1 و نیم با هم بودیم... سفره هفت سین رو که روی کانتر آشپزخونه چیده بودم با تعجب نگاه میکردی و چندتا عکس ازت گرفتیم... و قبل سال تحویل بازم خوابت برد... مثل هر سال من و بابا اهداف مدنظرمونو روی کاغذ نوشتیم و با دعا به استقبال سال جدید رفتیم..

و تعطیلاتی که واقعا نفهمیدیم چطوری رد شد... بابا مهدی دو روز هم شیفت بود...

هفته اول تهران بودیم... دید و بازدید از بزرگترا، مخصوصا عمه هام که من توی کل سالهای تاهلم نشده بود به دیدنشون برم! چون همیشه هفته اول سفر بودیم و هفته دوم هم بابا مهدی سرکار بود... و بعدش هم به علت دوری راه و گذشتن از عید فرصتش پیش نیومده بود...

یه سفر 5 روزه هم به انزلی و رامسر داشتیم که خب هوا بسی سرد و بارانی بود و رنگ دریا رو خیلی کم دیدیم... شما هم که ماشاالله وروجکی شدی و من همش دنبالت بودم و در کل از سفر هیچی نفهمیدم... فقط خستگیش موند برام...

موقع برگشت هم که از ساعت 12 ظهر تا 4 صبح توی ترافیک جاده چالوس بودیم.. یعنی 16  ساعت کامل... بهتره که نگم تا دو روز بعدش یا بیشتر من کاملا منگ بودم چون نمی تونستم توی طول روز بخوابم شبها هم که گل پسری که شما باشین اجازه نمی دادین... فدات بشم من...

گل نازم... مامان قشنگ عیدی بهت وجه نقد داد... خاله ندا هم یه بلوز و شلوار خیلی خوشگل برای بیرون از خونه به همراه وجه نقد... هر جا هم رفتیم یه عیدی نصیبت شد... همه هم نقدی... مبارکت باشه گل مامان...

دندونات همچنان اذیتن... وقتایی که شبا خواب بدی داری کاملا می فهمم علتش دندون بی معرفته... هر چیزی که بتونه به خارش لثه هات کمک کنه همش به دندون میکشی... بمیرم برات... کاش در توانم بود کمکت کنم زودتر در بیان...

این روزا کمی از راه رفتنت مطمئن تر شدم... دورادور مراقبتم... تا خودتم اعتماد بیشتری به خودت پیدا کنی...

گاهی عصرا با هم می ریم پارک نزدیک خونه... و شما از دیدن فضاهای باز واقعا لذت می بری...

اما خب وابستگیت همچنان به من داره بیشتر و بیشتر میشه... با گلشید رابطه بسیار خوبی داری، می تونم بگم تنها فردی که از دیدنش خیلی به وجد میای و کلی ذوق میکنی گلشیده و با هم همش بازی میکنین... ایشالا در آینده مثل خواهر و برادر خوب برای هم باشین عزیزم...

بردمت چکاپ پیش دکترت... برای کم خوابی و در واقع بدخوابیات دارو داد... گفت به هر طریقی که هست باید بخوابی... و وقتی گفتم که خوابت میاد و مقاومت میکنی بهم گفت تو خیلی مادر جذابی براش هستی! دوست نداره لحظه ای از کنارت بودن رو از دست بده... الهی مامان فدای تو بشه...




بازدید : 387 مرتبه | موضوع : یکسالگی تا دو سالگی
102
تاريخ : دوشنبه 25 اسفند 1393 | نویسنده : مامان نغمه

ببین چند روووووووزه که من ننوشتم...

خدا میدونه که تمام این روزا همش ناراحت بودم از اینکه نشده بنویسم! ولی خب وقت و زمان به خاطر من واینمیسته تا بتونم به همۀ کارام با هم برسم...

پسر گل مامان، شیطون بلای من...

این روزا خیلی با هم سرگرمیم... یعنی دیگه فرصت هیچ کاری به من نمیدی... واقعیتش، منم این روزا حال زیاد خوبی ندارم... نمی دونم علتش چیه که یهو بی حال میشم، در حد خیلی زیاد، طوری که حتی حرف زدن هم برام سخت و بسیار انرژی بر میشه... اون مواقع فقط دلم میخواد گریه کنم از اینکه توان هیچ کاری ندارم... و اگه تنها هم باشیم که بدتر...

از خدا میخوام که بهم قدرت و توان بده بتونم پرانرژی باشم...

بابابزرگ مهربون ِ بابایی فوت کردن... خیلی غصه خوردم... دوستشون داشتم... خیلی مهربون، با محبت، با گذشت و بی توقع بودن... نمونۀ کامل یه بابابزرگ :) ولی حیف که از دنیا رفتن... هنوز البته باورمون نشده... روزی که فوت شدن بابا مهدی میخواستن برن شهرشون... بلیط هواپیما که اصلا تا دو سه روز بعدش موجود نبود... به منم گفت که نمیخواد شما بیاین... ولی من قبول نکردم... بابابزرگ برای من خیلی محترم بودن و من جز خوبی از ایشون هیچی ندیده بودم... بعد از ظهر همون روز با عمو هادی و زنعمو فاطی راهی شدیم... شما توی جاده همش خوابت میاومد ولی نمی تونستی بخوابی و سختت بود عشقم... ساعت حدودای 11 رسیدیم... مراسم فرداش بود... توی مسجد واقعا گریه ام گرفته بود... تنها... بدون کمک... شمام همش بغلم... خیلی سخت بود... واقعا توانم به صفر رسیده بود... برای روز بعدش هم بلیط هواپیما گیر آوردیم و شما مثل آقاهای جنتلمن اصلا نه گریه کردی نه بد اخلاقی... کل مسیر رو هم بیدار بودی...

خونه تکونی که هیچی، داغون... دو روز شما رو گذاشتم پیش مامان قشنگ و اومدم خونمون و آشپزخونه رو مثل دسته گل کردم، ولی الان دقیقا مثل شکل قبلشه!!! خیلی اعصابم خورده... خب واقعا من به همه کار با هم نمیرسم، شما هم خوابت کمه عزیزم... وگرنه در زمانهای خوابت به کارام می رسیدم...

الان ماشاالله بین ساعت 6 و نیم تا 7 و نیم صبح دیگه بیدار میشی... شبا هم از 11 تا 12 ممکنه خوابت ببره، همچنان هم خواب شبت خوب نیست بلکه بدتر هم شده... نمی دونم چرا...

راستی دو تا دندون دیگه هم درآوردی عسلم... الان 4 تا بالا داری، دو تا پایین... و شدیدا هم لثه هاتو می خارونی و بازم معلومه دندون در راهه ولی نمیذاری توی دهنتو نگاه کنم ببینم کجاست اصلا!!

مدتیه به صورت خودبه خودی قایم موشک یاد گرفتی... می ری پشت صندلی راکر کنار شومینه قایم میشی ما باید بگردیم پیدات کنیم، یا پشت مبلا، یا زیر صندلی غذای خودت حتی... الهی قربونت برم اینقد بامزه میشی موقع این کار...

به بینی محترم میگی دَ... نشونش میدی و میگی دَ...

دیگه برات بگم...

هی میخوام چکاپ آخر سال ببرمت پیش دکترت، هی دلم نمیاد توی محیطهای آلوده قرار بگیری... باید بگم که وزن چندانی اضافه نکردی... این دندونای نامحترم هی باعث ریزش وزن میشن...




بازدید : 215 مرتبه | موضوع : یکسالگی تا دو سالگی
101
تاريخ : يکشنبه 19 بهمن 1393 | نویسنده : مامان نغمه

عشق مامان ...

مامان قشنگ مهربون اومدن... شما توی فرودگاه خودتو پرت کردی توی بغلش... و جواب محبتاشو اینجوری دادی... کلی هم برای شما سوغاتی آورده... دستشون درد نکنه...

و 5شنبه هم مراسم ولیمه برگزار شد... شما بازم از بغل من به هیچ بغلی منتقل نشدی!! فقط مامان قشنگ که خب اون شب نمی شد زیاد دربند شما باشن... مامانی سوسن هم بودن، من شمارو میذاشتم پیششون ولی خب بازم جیغ می زدی که بیای بغلم... بابا مهدی خیلی کمکم کرد و بارها شمارو برد پیش خودش در قسمت مردانه... خدا عمرش بده...

پسر ناز مامان...

با بابا چند شبه که تمرینت میدیم راه بری... مدتیه هست می تونی کمی بایستی ولی خودت دوست نداری... انگار که بترسی... و خب به گفته دکترت و همۀ دکترا، تا 18 ماهگی هر بچه ای فرصت راه رفتن داره... ولی خب ما بی خیال ننشستیم و سعی کردیم شما رو تمرین بدیم... و خیلی کارساز بوده... چند قدم می ری ولی تنبلی میکنی و سعی میکنی 4دست و پا بری... امروز از صبح سعی کردم خودم تمرینت بدم و خیلی خیلی موثر بود... میشه گفت راه میری دیگه ولی هنوز نفهمیدی که این قابلیت رو داری و باید ازش استفاده کنی... یواش یواش متوجه میشی که از 4دست و پا رفتن خیلی بهتره پسر گلم... این خصلتت هم به بابا مهدی رفته، که 15 ماهگی راه افتاده بوده...

اوایل بهمن ماه 2 تا دندون بالات با هم درومد... مدتی راحت بودی، الان باز آب دهنت راه افتاده فدات بشم... احتمالا دندانهای دیگه ای در راهن... الهی که راحت در بیان...

چند شبم هست که بد می خوابی،بابا مهدی دیگه شاکی شده بود به خاطر من، چون هی نق می زنی و توی خواب بلند میشی و تختتو میگیری و من هی باید بخوابونمت و سخت می خوابی، گل مامان سنبل مامان کاش می تونستم بفهمم اون موقع ها چی می خوای...

کم کم هم به فکر ِ گرفتنت از شیر هستم... هر چند دلم نمیاد از این لذت غیرقابل وصف خودمو محروم کنم، ولی لازمه... یه ماهه که وزن اضافه نکردی، و دکترت گفت تا جایی شیر دادن ایراد نداره که به وزن گیریت لطمه نزنه، و دکتر هولاکویی هم معتقده 14 ماهگی باید شیر گرفتن انجام بشه... ما هنوز وقت داریم ولی حداقل 2 هفته وحداکثر 6 هفته براش مرز مشخص کردن که طول بکشه... ایشالا من سعی میکنم بعد از تعطیلات عید قطعیش کنم... این روزا خیلی خیلی خیلی بیشتر از کل این 13 ماه به می می علاقمندی!! :))




بازدید : 386 مرتبه | موضوع : یکسالگی تا دو سالگی
100
تاريخ : دوشنبه 13 بهمن 1393 | نویسنده : مامان نغمه

حقارت بعضی آدما دست خودشون نیست، جزو شخصیتشونه...

کامنتتو پاک کردم، اما آی پیت بهم میگه از کجایی و ... شاید از این چیزا سردرنیاری، ولی خب زشته، دیگه کارتو تکرار نکن... همه مثل شما بیکار نیستن... 

فقط میتونم بهت بگم خیلی برات متاسفم...

 




بازدید : 168 مرتبه | موضوع :
99
تاريخ : يکشنبه 5 بهمن 1393 | نویسنده : مامان نغمه

«این کیه، این چیه»؟!

تعجب آور نیست، اینا عباراتیه که این روزا ورد زبون خوشمزۀ شما شده... خدا میدونه وقتی میگی این چیه، و با انگشتای کوچیکت بهشون اشاره میکنی دلم میخواد خودمو از خوشحالی بکشم... از مزۀ ناب شیرین زبونیت... 2 هفته ای میشه که مرتب در حال پرسشی، حتی وقتی خودتو توی آینه می بینی میگی این کیه؟ و منم با عشق پاسخگوی سوالات بسیار زیادت هستم... علت اینکه خیلی زود به این کیه این چیه گفتن اونم به صورتی که واقعا و کاملا درک از معنیش داری و نه تکرار طوطی وار افتادی اینه که من هر بار صفحۀ گوشیمو میارم جلوت میگم این کیه؟ و شما می خندی و به عکست نگاه میکنی... بعد برات میگم این عشق منه، هیرادمه... و یا یکی از برنامه های روزانمون اینه که توی خونه می چرخیم و تک تک وسایلو می بینیم و من هی میگم این چیه هیراد؟ بعد میگم این تلفنه و کاربردشو برات میگم... الان قشنگ یاد گرفتی... گاهی حتی آدمای جدید رو میگی این کیه! مثل دیشب توی رستوران که برگشتی و میز بغلو نگاه کردی و گفتی این کیه! مرده بودم از خنده...

پسر گلم خیلی وقته که وسایل خونه رو میگیری و راه میری و یه هفته هم میشه که گاهی حواست نیست و بدون تکیه گاه می ایستی، ولی تا می فهمی که وایستادی انگار می ترسی و خودتو پرت میکنی... مثلا همین چندروز پیش رفتم توی تراس که میوه بیارم برات، و شما همیشه از اینکه من میرم پشت پرده و بعد برمیگردم خوشت میاد، گفتم بازم نگاهم می کنی ولی برگشتم دیدم نیستی!!! تا چشمم افتاد بهت داشتم از ترس می مردم... توی آشپزخونه ایستاده بودی و از روی چهارپایه شیشه آب خوریتو برداشته بودی و داشتی آب می خوردی... دستت هم به هیچ جا وصل نبود... کف آشپزخونه هم سنگ، اطرافتم میز و صندلی... با خودم گفتم اصلا نباید واکنشی داشته باشم تا بهت برسم، مبادا بخوری زمین... و اومدم پیشت و کلی برات دست زدم... اما تا تشویقت کردم خودتو انداختی زمین... انگار خوشت نمیاد :))

عزیزدلم...

جواب آزمایشات اومد... خدا می دونه تا جوابا بیاد من چندتا کابوس دیدم... خدا می دونه که یه کیلو وزن کم کردم... خدا می دونه شبا با چه دعاهایی خوابم می برد.. و خب الهی شکر که خوب بود... و الهی شکر که کمخونیت رفع شده دیگه... بابا مهدی از من تشکر کرد... گفت کار سختی بود بچه ای که از یه ماهگی کمخونی شدید داره و باید قطره آهن بدمزه بخوره اونم آهنی که باید قبل و بعدش شیر نخوری تا کارساز باشه رو به این مرحله مناسب رسوندن... منم خوشحال شدم... ولی خب مامانی خدا می دونه فقط که من این مدت خیلی نگران شما بودم... هر چیزی که برای کمخونی مناسب بود برات آماده میکردم... و خیلی دقیق حواسم بود که قطعا بعد از خوردن آهن، یه ساعت بگذره بعد شیر یا هر نوع کلسیمی به بدنت برسه... که خنثی نشه... و خب شما فقط یه مقدار زینک بدنت بالا بود :)) که دکتر مقدار شربت ویتامینتو کمتر کرد... الهی بازم شکر... خیلی شکر...

هیرادکم...

مامان قشنگ مهربون 5شنبه رفت مکه... 8 ماه پیش نوبتش بود ولی نرفت.. و افتاد به الان... خدا میدونه من چقدر بغض داشتم... حتی شما هم انگار می دونستی قراره 11 روز مامان قشنگو نبینی، توی فرودگاه با اینکه گیج خواب بودی خودتو پرت کردی بغلش و سفت گرفتیش... امروز روز چهارمه که مامان قشنگ اونجاست... الان مدینه هستن... ایشالا هفته بعد همین موقع میان... بسلامتی و توکل به خدا...

روز سه شنبه سمیرا جون و همسرش و سیما جون و همسرش و وندا گلی و سوده و حمیدرضا (دخترداییها و دخترخاله پسرخاله من) و خاله ندا و دایی مهدی اومدن خونمون... وندا خانوم خیلی دختر خوبیه ماشاالله... شما هم شاه پسر بودی... مرسی گلم... 

روز جمعه هم مامانی سوسن و عمه مریم اومدن چند ساعتی خونمون بودن... اومدن دیدن شما... واقعیت اینه که فقط برای شما میان، راستش من اینجور وقتا حوصلم سر می ره چون هیچ کسی با من حرف نمیزنه... :))

پسر ناز مامان، اینم بگم و تمومش کنم... دو تا دندون بالایی شما بعد از دو هفته جیغ و گریه و نق و اذیتهای شبانه که می شدی بالاخره روز جمعه در اومد... مبارکت باشه مامانم... بسلامتی ایشالا...




بازدید : 481 مرتبه | موضوع : یکسالگی تا دو سالگی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد