22 ماهۀ خوردنی من!
سلام 22 ماهه ی خوردنیه خودم...
باور کردنیه که یکسال و ده ماهت شده؟
وقتی روی مبلا راه میری، وقتی با زبون قشنگت حرفای خوشگل میزنی که خیلیاشون انگار به زبان ژاپنیه و سخت میشه متوجهشون شد! وقتی مثلا دعوات میکنم و سرتو میندازی پایین و تخس وار، همونجوری رو به بالا نگام میکنی و لباتم غنچه میکنی و می چسبونی به بینیت! مثلا عین خیالت نیست!! همۀ اینا یعنی بله، شما داری به دو سالگی نزدیک میشی...
من خیلی بهت زل میزنم... خیلی به حرکاتت دقیق میشم... خیلی از هر رفتارت به فکر فرو میرم و می پرم به روزای خیلی گذشته... شاید مادری همین باشه...
پسر گل مامان... یه سفر شمال رفتیم... با دخترداییها و دخترخاله و پسرخاله ی من و خاله ندا اینا... وندا کوچولو که 7 ماه از شما کوچیکتره هم بود... اذیتم نکردی الهی شکر... شایدم من راحتتر شده بودم... هرچند شب اول رفتیم یه دور توی شهر بزنیم و نمی دونم چرا مامانی خیلی گریه کردی و اصلا بغل بابا هم حتی نرفتی... فکر میکنم خیلی گرسنت شده بود...
بعد از سفر بازم مریض شدی... اول تب... بعد عفونت گلو... و بی اشتهایی کامل... تا با خودم گفتم از شر آنتی بیوتیک خلاص میشیم و اشتهات خوب میشه، ویروس گوارشی اومد سراغت... روزای سختی گذروندی پسرم، شاید برای منم سختترین ها بود... ولی گذشت... الهی شکر... با خودم عهد کردم دیگه سفر دسته جمعی نرم... هرچند خیلی خوش میگذره ولی یه سری موارد رو باید با جمع هماهنگ شد که خب این وسط مضراتش برای شما می مونه... اگه خودمون سفر بریم تایم ناهار و شام و مدل غذاها حتی فقط بنا به شما تعیین میشه و این باعث نمیشه اذیت بشی... تا 3 سالگیت لااقل سفر جمعی تعطیل :)
این روزا توی ماشین که هستیم تا یه ماشین بوق می زنه تندی میگی: مامان، بوگ زد! من همون موقع می میرم برات... یه شب تو آژانس بودیم دو تایی و ترافیک هم بود تا برسیم فکر کن چند بار این جمله تکرار شد، من هر بارش هم مثل دفعه اول ذوق می کردم... خاله ندا که عاشق این بوگ زد، گفتن شماست :))
به قول بابا مهدی،بدجوری مامانی شدی... وابستگیت به من خیلی شده پسرم... برای آیندت نگرانم... کاش می دونستم باید چیکار کنم... فعلا طبق گفته روانشناسان کودک باید تا دو ماه دیگه هم زمان بدیم ببینیم وابستگیت در همین حده، یا کمتر میشه...
دوستت دارم عشق مامان...


22 ماهۀ خوردنی من! 
