هیرادهیراد، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره

مزمزۀ عشق ما: هیـــــــــــراد

وای پنج ماهه ننوشتم!

1394/7/7 22:36
نویسنده : مامان نغمه
1,819 بازدید
اشتراک گذاری

واقعا پنج ماه گذشته از آخرین نوشتۀ من؟!

پنج ماه تو بزرگتر شدی؟

نازنین ِ مامان...

واقعا نمی ذاری من سمت لپتاپ بیام، تا میخوام بنویسم میای جلوتر از من میشنی و هی می زنی روی کیبورد... خب من با گوشی هم واقعا هم یادم می ره هم سختمه...

پنج ماه؟! الان که خواستم بنویسم تا نگاه کردم واقعا باورم نشد این همه وقت گذشته!

پروسۀ از شیر گرفتن تموم شد... برای من حسرت زود تموم شدنش موند و تو مثل آقاها بعد از مدتی بیقراری پذیرفتیش... واقعا انگار این اتفاق یه بلوغ برای بچه هاست... خیلی از رفتارات تحت تاثیر قرار گرفت... بُعد عاطفیشو بذارم کنار، واقعا مفید بود...

اسباب کشی داشتیم... این خونه با همۀ خوبیهاش چون پارکینگ نداشت و ما هم نزدیک پارک بودیم و جای پارک در شش ماه اول سال سخت گیر می اومد باید ازش دل میکندیم... دنبال خونه گشتن یه ور، جمع آوری اسباب و اثاثیه با شیطونیهای شما یه طرف... تا من وسیله توی کارتن می ذاشتم درشون می آوردی و می بردی سر جاش یا به من می دادی... تنها همه وسایلو جمع کردم... سخت بود... ولی همۀ این سختیهارو که نگاه میکنم می بینم انگار به پخته تر شدنم خیلی کمک میکنه... حالا این وسط مریض شدن بابا مهدی، و مریض شدن خودت دقیقا دو شب مونده به موعد اسباب بردن رو هم اضافه کنیم...

هنوز خستگیاش توی تنم مونده...

الانم گل پسرم دو روزه که باز تب کردی...من سر ِ هر مساله ای مقاوم باشم در مورد تب شما اصلا قدرت ندارم... به هم میریزم به شدت... می تونه از دندونت هم باشه هرچند دکترت اصلا اعتقادی به تب برای دندون نداره ولی دقیقا از لحظه تب من دندون نیش پایینتو دارم زیر لثه های نازنینت مشاهده می کنم...

انشاالله زود خوب بشی... انشاالله منم زود خوب بشم و کمتر خودمو اینجور مواقع ببازم... واقعا دست خودم نیست... هر چند ماشاالله بلا زیاد سر خودت میاری، بارها از روی مبل و میز پرت شدی، لبت با خوردن به صندلی پاره شده، و و و اما تب و بیماری یه چیز دیگه هست... همیشه تن همۀ کوچولوها سلامت انشالله...

پسندها (1)

نظرات (0)